اخرين نامه ... كوچه بن بست رسيد
صدای آهنگ از ضبط میاد ... مدادم رو می تراشم ... یه ورق کاغذ سفید که خودش روقربانی تراوشات فکری من کرده ... یه نفس عمیق ... و می نویسم چون به این باور رسیدم که وقتی ما ادما تو خودمون حرف می زنیم گندمون درمیاد ... پس بخون
سلام ...
امروز بی دلیل فضای اتاقم عاشقانه بود برای آخرین خداحافظیم با تو ...
عزیز شاید دیگر وقتش شده باشد تا با آخرین گرمایی که در دستمان باقی مانده دست هم را بفشاریم و پیش از آنکه همین چند خاطره ی خوبمان هم تحت تاثیر خاطر بدمان قرار گیرد از هم بگذریم ... نه در رفتن حرکت بود نه در ماندن سکون
گاهی وقتی به پایان خط می رسی بازگشت از آن دیوانگیست ... از آن دیوانگی ها که نامش حماقت است ... نه از آن دیوانگی ها که باعث افتخارم بود ...
گاهی همین پایان خط به ما یاد می دهد که آغاز یک خط درست دیگر کجاست ... اشتباه نکن ، جا نزدم ، پشیمان هم نشدم .... اما تو را اشتباه گرفتم با آن چیز که روزی بودی ... اشتباهی به قیمت یه عالمه نفس بیبازدم ... اما خدا را شکر می کنم که همینجا فهمیدم ... شاید اگر دیرتر می شد دیگر راهی برای تشخیص اول و آخر هیچ خطی نبود .
روزی گفتم دنیای دیوانه ها از مردگان بهتر است ... اما شاید تو معنی مرگ را درست نفهمیدی ... مرگ همیشه خوابیدن در گور سرد با چشمان بسته نیست ... ... ...
مرگ یعنی اینکه بدانی کسی به خاطر تو زنده است و به یادت نفس می کشد و ساعتش روی آخرین دقیقه ی حضور تو مانده است و تو به جرم جنونش و یا حتی تقصیرش اینها را از او بگیری تا به مرگ تدریجی بمیرد .... نمی دانم کی می خواهی فکری برای فردا ، که چه عرض کنم ، بی فرداییت بکنی ... اما از امروز تا آخرین لحظه ی عمرت این را بدان که من رفتم تا چند خاطره ی خوبی که در خیالم از تو دارم را با سردیت ، سرد نکنی ... و یقین داشته باش که من هیچوقت ، هیچ جور نیستم نه با تو نه برای تو .... نمی دانم با که و برای که اما مطمئن باش که اگر باشم نه با توام نه برای تو ! ... ... ...
نه عاشق دیگری شدم نه دیوانه تر ، و صحبت تلافی نیست ... و دیگر هیچ اشتباهی در نامه ی من پیدا نخواهی کرد . هر که از تو پرسید بگو جا زد ... بگو دست از سرم برداشت ... اما به هیچکس نگو که دست از سرت برداشتم و روی قلبت گذاشتم تا ذوب شوم در رگ های تو ...
... ... ...
از امروز می خواهم تنها به کنار پنجره بروم و یک دل سیر باران بگیرم و باران بشنوم و باران بگریم ...
همیشه دنبال اشک های من بودی اما تنها علامت گریه تَر شدن چشم نیست . من اندکی بعد از خودم دلتنگ شدم که کسانی که بی چشم خیس گریه می کنند ابریترند . ... و سبک هم نمی شوند ... می روم تا با تمام قد زیر باران بلند شوم و فریاد بزنم تا تو بدانی ساز باران بلند بلند می نوازد .. ... ....
من احمقانه قول خودم را به تو و قول تو را تا ابد به خودم داده بودم بی آنکه تو قولی داده باشی ...
...
...
...
(نامه رو می زارم کنار ... این نامه برای کیه ؟ برای هیچکس ... بیرون از پنجره پر از فرصته ... پر از نوره .... پر از شادی هایی که هنوز لمسشون نکردم ... پر از ترانه اس ... پر از بهانه اس ... ترانه برای عاشق شدن ... بهانه برای فارغ شدن ... مداد رو زمین می زارم ... می رم لب پنجره ... بارون می گیرم ... صدای ضبط نامه ام رو تموم می کنه ....
چرا وقتی که آدم تنها می شه ... غم و غصه اش قد یک دنیا می شه
میره یک گوشه ی پنهون می شینه ... اونجارو مثل یه زندون می بینه
غم تنهایی اسیرت می کنه ... تا بخوای بجنبی پیرت می کنه
وقتی که تنها می شم اشک تو چشام پر می زنه
غم میاد یواش یواش خونه ی دل در می زنه
یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار
می گن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه
دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه
اون بالا باد داره زاغ ابرا رو چوب می زنه
اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمی شه
ولی دریا نمی شه
ولی دریا نمی شه
ولی دریا نمی شه
ولی دریا نمی شه
ولی دریا نمی شه
ولی دریا نمی شه
ولی دریا نمی شه
ولی دریا نمی شه