تبليغاتX
هر چه میخواهد دل تنگت بگو
درباره کارگاه طراحی قالب
لطفا چند لحضه صبر کنید ...
قایقی نخواهم ساخت
 
این نوشته هیچ مناسبت ِ خاصی ندارد
..................................................
سلام
هیچ توجه کردی چقدر زود میگذرن ؟ روزا ، شبا ، آدما ، خاطره ها
داشتم به این فکر می کردم که ، حالا گذشته از اینکه چند سال ِ دیگه زمین واسه زندگی ِ آدما حوصله داره ... چند وقت ِ دیگه اصلا هیچ چیزی به عنوان ِ زمین ِ ما تو کهکشان نیست ، هه ، اجزای بدن ِ من قرار ِ کجا برن ! چقدر ناچیزیم ، چقدر حواسمون پرته ! چقدر سرگرم ِ روزمرگی شدیم ! چقدر ... بگذریم
........................................................................
من ، میان ِ ماندن و رفتن دست و پا می زنم
همیشه
اما همیشه رفتن را به ماندن ترجیه داده ام
همیشه خواهم رفت
قایقی نخواهم ساخت ، بدرودم را با پوزخندی بدرقه کن
می گوید : نه به آبی ها دل خواهد بست ، نه به دریا ، و نه حتی به پریانی که سر از آب به در می آرند
من حتی به قایق هم دل نخواهم بست
تنها خواهم رفت ، چرا که هیچ کس با من همقدم نخواهد ماند
چرا که آیینه هم دروغ گفت
چرا که زخمی ِ حقیقت ، با دروغ همصحبت می شد
چرا که آغوش ها سرد تر از آنند که آرامشی بر پا کنند
چرا که همه جا بوی آبله می آید
چرا که آغوشها همه بوی هرزگی می دهند
هرزگی ، از آن که بارها نا رفیقان را در خود جای داده اند ، تنها به هوس
...
..
.
و من بکارتم را به هرزگی ِ ساعت های خواهش نخواهم فروخت
...
به خورشید خواهم گفت که مرا در عدم معدوم کند
شاید آرامشم پیدا شد
...
..
.
پی نوشت : عقده ی دل میگشایم
...............................................................
این هم چند تا لینک از آهنگایی که اینجا گذاشته بودم
  نوشته شده در ساعت 23:34  توسط مریم
   
یادداشت های یک مرده ی زنده
.................................................
بی حسم
ذهنم اونقدر پره که نمیدونم به کجاش برسم
دیشب حالم اصلا خوش نبود
.............................................
بد مستی کردم
تو راه پله خوردم زمین
سمت ِ چپ ِ پیشونیم زخمیه ، ورم کرده
یه دل پیچه ی خفیف دارم
صدام گرفته
خوابم میاد
دلم واسه همه چی تنگ شده ، بیشتر واسه خودم
حس میکنم همه چیمو از دست دادم
حس می کنم آخر ِ خطم
باید تمومش کنم
اما نمی تونم
اصلا امیدوار نیستم
به هیچ چی امیدوار نیستم
هیچ چی خوشحالم نمی کنه
هیچ خبری
هیچ لبخندی
همه مثه همن
من مثل ِ هیچ کس
خودمو گول می زنم
اطرافیان رو هم
الکی خوشم
زور می زنم که مثل ِ بقیه باشم
همه دروغ میگن
بد بین نیستم
همرو امتحان می کنم
همه یه جایی گاف می دن
یه دروغ کافیه تا از یه نفر متنفر شم
یه رفتار ِ غلط کافیه تا یه نفرو بذارم کنار
آدمای دوروبرم پر از اشتباهن
ولی حواسشون نیس
منم فقط میزارمشون کنار
..........................................
هوا گرمه
حالت تهوع ِ خفیف دارم
هیچ چی حالمو خوب نمی کنه
هیچ رابطه ای بهم آرامش نداده
فقط دوس دارم بخوابم
اما خوابم نمی بره
.........................................
دوست دارم زیاد سیگار بکشم که مشغول باشم
اما نمیتونم
یه بسته کنت ِ سیلور ِ 4 ، یه هفته می کشه تموم شه
.........................................
همه ی آدما ، کمرنگ میان
پر رنگ می شن
دوباره کمرنگ می شن
و ناپدید می شن
.........................................
حتی بودن و نبودن هم برام فرقی نداره
هیچ امید و آرزویی ندارم
هیچ دلبستگی
فقط می تونم برم ، بدون هیچ مقصدی
...................................................... ........................................
  نوشته شده در ساعت 23:32  توسط مریم
وقتی مردان می گویند.....یعنی:؟
 
وقتی مردان می گویند.....یعنی:؟
برای من فرقی نمیکنه دیوار آشپزخانه چه رنگی باشه
یعنی: تا وقتی که آبی،سبز،زرد،صورتی،مشکی،یشمی،خاکستری،عنابی،سفید و...نباشه اشکالی نداره
این یه کار مردونه است
یعنی:تو این کار هیچ منطق درستی نیست و تو هم سعی نکن دلیلی برایش پیدا کنی
میخواهی تو درست کردن شام کمکت کنم؟
یعنی:پس چی شد این شام؟ چرا رو میز آماده نیست
!چه فکر خوبی
یعنی:این کار شدنی نیست و من کل روز رو برات کرکری و رجز بازی میکنم و حالت رو می گیرم
بله عزیزم یا حتماً حتماً
یعنی:این یکی اصلاً معنی نداره و چون شرطی شده ام از دهنم پریده
!زنم منو درک نمیکنه
یعنی:همه قصه ها و خاطره های منو شنیده و دیگه خسته شده
ماجرایش طولانیه و سر فرصت برات تعریف می کنم
یعنی:اصلاً خودم هم نفهمیدم چی شد
من اخیراً خیلی ورزش می کنم
یعنی:باتری کنترل از راه دور تلویزیون تمام شده
دستپخت تو مثل دستپخت مادر مرحومم می مونه
یعنی:تو هم که غذا رو می سوزونی
!کمی استراحت کن عزیزم خسته شدی
یعنی:بابا این جاروبرقی رو خاموش کن می خوام فیلم ببینم
!چه جالب
یعنی:آخ که چقدر فک میزنی
!!عزیزم مادیات در عشق ما هیچ نقشی نداره
یعنی:باز سالگرد ازدواجمون رو فراموش کردم و کادو نخریدم
!!این واقعاً فیلم خوبیه
یعنی:تو این فیلم پر از بکش بکش و بزن بزن و ماشین سواری و صحنه های سکسیه
!!این یه کار زنونه است
یعنی:این کار سخت کثیف و بی جیره مواجب است
با من ازدواج میکنی؟ یعنی:رخت چرکهام تلنبار شده و کسی نیست دکمه های پیراهنم رو بدوزه
!تو که میدونی من چه حافظه ی بدی دارم
یعنی:من شعری رو که کلاس سوم ابتدایی خوندم از حفظم /نمره ماشینم رو که سالها پیش فروختم از برم و......اما تاریخ تولد تو رو یادم رفته
!!من برای این کارم دلیل دارم
یعنی:بذار فکر کنم ببینم چه دلیلی می توانم برای این کارم پیدا کنم
منظورت چیه؟ تو که لباس داری؟
یعنی:یادت رفته چهار سال پیش برای خودت لباس خریدی؟
!!دلم برات تنگ شده
یعنی: نمی تونم جورابامو پیدا کنم/بچه ها گشنشونه و
!!ما تو کار خونه با هم مشارکت می کنیم
یعنی:من ریخت و پاش می کنم او جمع و جور می کند
  نوشته شده در ساعت 13:16  توسط مریم
تحملم یه حدی داره
 
اگه یه بار همه 20 واحد رو توی یه ترم افتادین!.........بی خیالش
اگه شما رو با نمره11.99 مشروط کردن!......خوب شد دیگه
اگه استاد می خواد به جای آقا بهتون بگه خانوم!......بگه
اگه یه دفعه هارد 60 گیگا بایت شما هاپولی هاپو شده!.......پیش میاد دیگه
اگه سر مراسم خواستگاری ،همونجا عروس خانوم گفت نه!...ایشاالله خوشبخت بشه
اگه آمریکا یه موشک اتمی تنظیم کرده روی خونه شما!....مساله ای نیست،ریلکس باش
اگه صبح اول مهر ماه به جای ساعت6،ساعت7 رفتین سرکار!...دقیقاً رفتین سرکار
اگه کفشی رو که امروز واکس زدین رو همه لگد می کنن!....تعجبی نداره
اگه درست شب امتحان بعد از مدت ها به عروسی دعوت شدین!.......مبارکه،عروسی رو که نمیشه نرفت
اگه کار شما به جایی رسیده که خودتون به خودتون ایمیل میزنین!....این جوری هم یه صفایی داره
اگه توی انتخاب واحد به شما 13 واحد بیشتر نرسیده!...حتماً حکمتی توی اون بوده
اگه بعد از 3 ساعت چت کردن یادتون اومد که با اینترنت ساعتی 50000 تومان وصل شده بودین!..مهم نیست بابا
اگه شمع های کیک تولد شما رو بقیه فوت کردن!....لبخند بزنین
اگه ماشینتون جلوی یه مدرسه دخترونه پنجر شد و شما پنجر گیری بلد نبودین!...خودتون رو نبازین
اگه در حال فرستادن قلب و بوسه با مسنجر متوجه شدین یکی پشت سرتون وایساده! ..............عیبی نداره بابا
اگه بغل دستی شما سر کلاس که اتفاقاً کنار شما ردیف اول نشسته انگشتش رو تا مچ توی دماغش فرو کرد،شش دور پیچوند،بعد با یه حالت دورانی بیرون آورد،خوب بهش نگاه کرد و بعد خیلی آروم زیر میز کلاس دستش رو پاک کرد!..............نه این یکی رو شرمنده.آدمیزاد هم یه تحملی داره
  نوشته شده در ساعت 13:14  توسط مریم
  1 - خود را دوست داشته باشيد تا هرگز گرفتار خشم‌هاي مخرب نخواهيد شد.
2 -
خود را از شر توقعاتي كه از ديگران داريد نجات دهيد.
3 -
رفتارهاي خشم برانگيز را بررسي كنيد و راهي صحيح براي ابراز احساسات خود بيابيد.
4 -
در هنگام عصبانيت سعي كنيد پيش كسي برويد كه براي او احترام خاصي قايل هستيد و او را دوست داريد.
5 -
لحظات عصبانيت خود را با قيد زمان و مكان و واقعه‌اي كه باعث عصبانيت شما شده يادداشت كنيد.
6 -
از شخصي كه دوستش داريد بخواهيد تا هنگام عصبانيت‌، به شما با گفتار يا اشاره‌هاي توافق شده‌، هشدار دهد.
7 -
پس از بروز خشم اعلام كنيد كه خطا كرده‌ايد.
8 -
ياد بگيريد كه اگر چيزي را دوست نداريد. اما از آن عصباني هم نشويد.
9 -
ياد بگيريد كه هر كس حق دارد چيزي باشد كه خودش انتخاب كرده‌.
10 -
اداي عصبانيت را در آوريد.
11 -
عصبانيت خود را به تعويق اندازيد.
12 -
در لحظه خشم‌، از افكار خود آگاهي پيدا كنيد.
13 -
شوخ طبعي را در خود پرورش دهيد.
14 -
زمان حال خود را با خشم و عصبانيت به هدر ندهيد.
15 -
زندگي را سخت نگيريد.
16 -
خود را ارزشمند بدانيد و اجازه ندهيد ديگران اختيار شما را در دست بگيرند.
17 -
ياد بگيريد تا اعمال و عقايد ديگران شما را پريشان و آشفته نسازد.
18 -
به خاطر داشته باشيد كه ديگران حق دارند با آن چه دلخواه شماست همراه نباشند.
19 -
به ياد داشته باشيد كه ديگران نمي‌توانند هميشه به ميل شما رفتار كنند.
20 -
اگر فكر مي‌كنيد كه با بلندتر كردن صدايتان طرف مقابل ساكت مي‌شود. بياموزيد تا احساس خود را به او نشان دهيد، اما كاري نكنيد كه عصباني شود.
21 -
ياد بگيريد كه در برابر يأس و ناكامي به شكل تازه‌اي از خود واكنش نشان دهيد.
22 -
خشم خود را به نحوي كه آثار مخرب نداشته باشد، ابراز كنيد.
23 -
بياموزيد كه دنيا هرگز آن طور كه شما مي‌خواهيد، نخواهد بود.
  نوشته شده در ساعت 0:22  توسط مریم
عشق موفقیت ثروت
  خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها رانمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟ زن‌ گفت‌: خير، سركار است‌. آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌. بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايي‌ كرد ولي‌ آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌. زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد! زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد. شوهر كه‌بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌: بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌! در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌، سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و پرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما باشيد. در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند. زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌ مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد، هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ مي‌آيند.
هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد .

  نوشته شده در ساعت 0:20  توسط مریم
 
سالها پیش ، مردی زندگی می کرد که هر روز چندین بار با کوزه هایی که اونهارو به دو طرف چوبی بسته بود ، از رودخانه ای بیرون دهکده آب حمل می کرد و به مردم می فروخت .
یکی از کوزه ها که قدیمی تر بود ، ترک داشت و تا اون مرد به دهکده می رسید ، نیمی از آبی که توش بود ، روی زمین می ریخت .
کوزۀ سالم همیشه به کوزۀ معیوب سرکوفت می زد که جز دردسر و زحمت ، چیزی نداری و تلاش صاحبمون را به هدر میدی . کوزۀ معیوب هم شرمنده بود و خیال می کرد که به هیچ دردی نمی خوره .
تا این که سرانجام یه روز لب به سخن باز کرد و به اون مرد گفت : می خوام ازتون عذر بخوام ، آخه ....
مرد مهربون صحبت اون رو قطع کرد و گفت : "می خوام خوب به سمت راست جاده نگاه کنی و گلهای زیبایی رو که در طول مسیر رشد کردند ببیینی ." و ادامه این که :"میدونی در تمام این دفعه هایی که ما از مسیر عبور می کردیم ، تو اون ها رو آبیاری می کردی و باعث میشدی حاشیۀ جاده این همه زیبا و دوست داشتنی بشه
  نوشته شده در ساعت 12:31  توسط مریم
 

  نوشته شده در ساعت 15:59  توسط مریم
 

NiiiiiiLo000FaRNiiiiiiLo000FaR

NiiiiiiLo000FaR

 روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده

  نوشته شده در ساعت 16:51  توسط مریم
  Entry for April 20, 2007

این یه عکس خفن من که تا دیدم کف کردم

  نوشته شده در ساعت 16:36  توسط مریم
  گناه

Sin


How nice it is
our sins aren't obvious
otherwise we had to wash ourselves cleanly every day
or perhaps, to live under the rain.
or our lies
dont change our figures
tough we didn't remember each other even for a moment
merciful god, thanks...

Federico García Lorca

گناه
چه دلپذیراست
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
...خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس
فدریکو گارسیا لورکا
  نوشته شده در ساعت 16:14  توسط مریم
Friend....
  Friend....

Friend....
(A)ccepts you as you are
(B)elieves in "you"
(C)alls you just to say "HI"
(D)oesn't give up on you
(E)nvisions the whole of you (even the unfinished parts)
(F)orgives your mistakes
(G)ives unconditionally
(H)elps you
(I)nvites you over
(J)ust "be" with you
(K)eeps you close at heart
(L)oves you for who you are
(M)akes a difference in your life
(N)ever Judges
(O)ffer support
(P)icks you up
(Q)uiets your fears
(R)aises your spirits
(S)ays nice things about you
(T)ells you the truth when you need it
(U)nderstands you
(V)alues you
(W)alks beside you
(X)-plains thing you don't understand
(Y)ells when you won't listen and
(Z)aps you back to reality


 

  نوشته شده در ساعت 15:33  توسط مریم
  Entry for July 26, 2007
  نوشته شده در ساعت 11:41  توسط مریم
 
چیزهایی که خداوند در مورد آنها از تو سوال نمی کند

1- خداوند از تو نخواهد پرسيد كه چه اتومبيلي سوار مي شدي ، بلكه خواهد پرسيد كه چند نفر را كه وسيله نقليه نداشتند به مقصد
رساندي؟


2- خداوند از تو نخواهد پرسيد زيربناي خانه ات چند متر بود ، بلكه خواهد پرسيد به چند نفر در خانه ات خوشامد گفتي؟


3- خداوند از تو نخواهد پرسيد كه چه لباس هايي در كمد داشتي ، بلكه خواهد پرسيد به چند نفر لباس پوشاندي؟


4- خداوند از تو نخواهد پرسيد بالاترين ميزان حقوق تو چقدر بود ، بلكه خواهد پرسيد آيا سزاوار گرفتن آن بودي ؟


5- خداوند از تو نخواهد پرسيد عنوان و مقام شغلي تو چه بود ، بلكه خواهد پرسيد آيا آن را به بهترين نحو انجام دادي ؟


6- خداوند از تو نخواهد پرسيد چه تعداد دوست و رفيق داشتي ، بلكه خواهد پرسيد براي چند نفر دوست و رفيق بودي ؟


7- خداوند از تو نخواهد پرسيد در چه منطقه اي زندگي مي كردي ، بلكه خواهد پرسيد چگونه با همسايگانت رفتار كردي ؟


8- خداوند از تو نخواهد پرسيد پوست تو چه رنگ بود ، بلكه خواهد پرسيد كه چگونه انساني بودي ؟


۹- خداوند از تو نخواهد پرسيد كه چرا اين مقاله را براي دوستانت نخواندي ، بلكه خواهد پرسيد آيا از خواندن آن براي ديگران نزد وجدان
خودت احساس شرمندگي مي كردي؟
  نوشته شده در ساعت 11:40  توسط مریم
  Entry for July 24, 2007

خانه خانه

می پرم

و شیشه های اتاق های لی لی را

لنگ لنگان

سنگ می زنم

من

از تو

می گذرم

و تو فرمان سوختن را

نمی دهی !

  نوشته شده در ساعت 11:38  توسط مریم
  اخرين نامه ... كوچه بن بست رسيد

صدای آهنگ از ضبط میاد ... مدادم رو می تراشم ... یه ورق کاغذ سفید که خودش روقربانی تراوشات فکری من کرده ... یه نفس عمیق ... و می نویسم چون به این باور رسیدم که وقتی ما ادما تو خودمون حرف می زنیم گندمون درمیاد ... پس بخون

سلام ...

امروز بی دلیل فضای اتاقم عاشقانه بود برای آخرین خداحافظیم با تو ...

عزیز شاید دیگر وقتش شده باشد تا با آخرین گرمایی که در دستمان باقی مانده دست هم را بفشاریم و پیش از آنکه همین چند خاطره ی خوبمان هم تحت تاثیر خاطر بدمان قرار گیرد از هم بگذریم ... نه در رفتن حرکت بود نه در ماندن سکون

گاهی وقتی به پایان خط می رسی بازگشت از آن دیوانگیست ... از آن دیوانگی ها که نامش حماقت است ... نه از آن دیوانگی ها که باعث افتخارم بود ...

گاهی همین پایان خط به ما یاد می دهد که آغاز یک خط درست دیگر کجاست ... اشتباه نکن ، جا نزدم ، پشیمان هم نشدم .... اما تو را اشتباه گرفتم با آن چیز که روزی بودی ... اشتباهی به قیمت یه عالمه نفس بی‌بازدم ... اما خدا را شکر می کنم که همینجا فهمیدم ... شاید اگر دیرتر می شد دیگر راهی برای تشخیص اول و آخر هیچ خطی نبود .

روزی گفتم دنیای دیوانه ها از مردگان بهتر است ... اما شاید تو معنی مرگ را درست نفهمیدی ... مرگ همیشه خوابیدن در گور سرد با چشمان بسته نیست ... ... ...

مرگ یعنی اینکه بدانی کسی به خاطر تو زنده است و به یادت نفس می کشد و ساعتش روی آخرین دقیقه ی حضور ‌تو مانده است و تو به جرم جنونش و یا حتی تقصیرش اینها را از او بگیری تا به مرگ تدریجی بمیرد .... نمی دانم کی می خواهی فکری برای فردا ، که چه عرض کنم ، بی فرداییت بکنی ... اما از امروز تا آخرین لحظه ی عمرت این را بدان که من رفتم تا چند خاطره ی خوبی که در خیالم از تو دارم را با سردیت ، سرد نکنی ... و یقین داشته باش که من هیچوقت ، هیچ جور نیستم نه با تو نه برای تو .... نمی دانم با که و برای که اما مطمئن باش که اگر باشم نه با توام نه برای تو ! ... ... ...

نه عاشق دیگری شدم نه دیوانه تر ، و صحبت تلافی نیست ... و دیگر هیچ اشتباهی در نامه ی من پیدا نخواهی کرد . هر که از تو پرسید بگو جا زد ... بگو دست از سرم برداشت ... اما به هیچکس نگو که دست از سرت برداشتم و روی قلبت گذاشتم تا ذوب شوم در رگ های تو ...

... ... ...

از امروز می خواهم تنها به کنار پنجره بروم و یک دل سیر باران بگیرم و باران بشنوم و باران بگریم ...

همیشه دنبال اشک های من بودی اما تنها علامت گریه تَر شدن چشم نیست . من اندکی بعد از خودم دلتنگ شدم که کسانی که بی چشم خیس گریه می کنند ابری‌ترند . ... و سبک هم نمی شوند ... می روم تا با تمام قد زیر باران بلند شوم و فریاد بزنم تا تو بدانی ساز باران بلند بلند می نوازد .. ... ....

من احمقانه قول خودم را به تو و قول تو را تا ابد به خودم داده بودم بی آنکه تو قولی داده باشی ...

...

...

...

(نامه رو می زارم کنار ... این نامه برای کیه ؟ برای هیچکس ... بیرون از پنجره پر از فرصته ... پر از نوره .... پر از شادی هایی که هنوز لمسشون نکردم ... پر از ترانه اس ... پر از بهانه اس ... ترانه برای عاشق شدن ... بهانه برای فارغ شدن ... مداد رو زمین می زارم ... می رم لب پنجره ... بارون می گیرم ... صدای ضبط نامه ام رو تموم می کنه ....

چرا وقتی که آدم تنها می شه ... غم و غصه اش قد یک دنیا می شه

میره یک گوشه ی پنهون می شینه ... اونجارو مثل یه زندون می بینه

غم تنهایی اسیرت می کنه ... تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

وقتی که تنها می شم اشک تو چشام پر می زنه

غم میاد یواش یواش خونه ی دل در می زنه

یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار

توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار

می گن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه

دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه

اون بالا باد داره زاغ ابرا رو چوب می زنه

اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمی شه

ولی دریا نمی شه

ولی دریا نمی شه

ولی دریا نمی شه

ولی دریا نمی شه

ولی دریا نمی شه

ولی دریا نمی شه

ولی دریا نمی شه

ولی دریا نمی شه

 

  نوشته شده در ساعت 22:19  توسط مریم
  (اوج بیداری (شعر من 3

تقدیم به او که آروز می کردم روزی خواننده ی شعرم باشد

....

در اوج بیداری بخواب ، اکنون مرا اندیشه کن

گر برگ من خشکیده است ، فکری به حال ریشه کن

گر از تو دورم هر زمان ، دل در پی تو می‌رود

با آنکه دوری همچنان ، هر لحظه عاشق می‌شود

در مکتب ما عاشقی ، یاد تو زیبا هست و بس

گر آسمان جای من است ، خود پر زنم تا این قفس

من عاشقانه می‌روم ، سوی تو ای زیباترین

بنگر کنون در جسم خود ، روح مرا آنجا ببین

من در تمام لحظه‌ها ، با هُرم تو خو می‌کنم

از جسم خود پر می‌کشم ، گویی که جادو می‌کنم

روزی تو را گقتم که : گل ! من صادقانه عاشقم

اکنون تو بشنو این کلام : من عاشقانه صادقم

مریم

 

  نوشته شده در ساعت 22:17  توسط مریم
 

اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل مینويسم

از اوج سقوط ستاره ها....

می نويسم از قهر شبنم با گلبرگها

از قهر شهاب ها با آسمان

از قهر گنجشکها با باغچه حياطمان

ميخواهم از علفهای هرزی بنويسم ، که در هر کجا که خواستند، روييدند

ميخواهم از داسها بنويسم ،که بر ساقه گندمهای طلايی سيراب شدند

از پروانه هايی می نويسم که در پيله مردند.... و ازپيله هايی که پرواز کردند

از تشنگی ياسهايی می نويسم که در حسرت مهربانی خشک شدند

و از گلهای قالی که هنوز زنده اند و تازه ...

از کبوترانی می نويسم که جفتشان در قفسها اسير مانده و در حسرت پرواز

از مردگانی می نويسم که بی زحمتند ، و از زنده هايی که بی همت اند

از فاصله ها خواهم نوشت.......

از آنانی می نويسم که در دوری قهقهه سر می دهند و از شعف بسيار چشمانشان نمناک...

وازآنانی که هر شب نه ، هر لحظه در خويش فرو ميروند و ميگريند، از اين فاصله ها....

از گلهای کويری می نويسم، که در اوج تشنگی و تنهايی ، زنده اند و عا شق

و درخت هايی سر مست و مغرور، که بر تن زخمه هايی از حضور عاشقان دارند...

از جاده های بی انتهايی می نويسم که روزهاست دل به مسافری نسپرده اند

روزهاست که در آرزوی نقش کفشهای رهگذری بر دل نشسته اند...

می خواهم از انتظار بنويسم...... نمی توانم

تو بگو از انتظار چگونه بنويسم ؟؟؟

با چه لحنی بنويسم ؟؟؟

با چه رنگی بنويسم ؟؟؟

با چه خطی بنويسم ؟؟؟ تو بگو....

تقديم به کسی که دوست ميدارمش و به انتظارش نشسته ام

  نوشته شده در ساعت 16:10  توسط مریم
  اى همه پنجره ها رو به تو

شهر ده آشفته اشوب تو

كوه مه آلود پر ابهام من

عشق پر اوازه گمنام من

اى عسل از شوق تو شيرين شده

شهر شب از چشم تو آذين شده

كاش دلم پيش شما بود وبس

آن طرف پنجره ها بود وبس

من همه ميراني و ويراني ام

حك شده اين نقش به پيشاني ام

از ته دهليز زمين امده ام

باز به اين دوزخ كين آمدم

برگ زمينگير زمستان منم

گم شده در زوزه طوفان منم

سردو نفسگير وترك خورده ام

زير تلنبار خودم مرده ام

مثل نفس هاي سراآسيمه ام

گم شده به خدا اينجا نيمه ام

عقربه ساعت مرگم تو باشي

شاهد جان دادن برگم تو باشي

كي تو به داد دل من مي رسي؟

باز رهانيش ز دلواپسي حادثه شو اول تقويم را

خط بزن از دفتر من بيم را

حادثه اين است كه در ميزني حادثه بر خورد دوتا چشم است

لحظه پرواز دوتا كفتر است حادثه يعني كه من ابي شوم

عاشق نارنج و گلابي شوم حادثه يعني كه تو از گل سري

از همه آينه ها بهتري حادثه يعني همه چشم تو

قهر . تبسم.خوشي و خشم تو حادثه يعني كه جهان مال توست

هر چه غزل هست همه فال توست

اي گل خوش خنده آتش تبار نسبت فاميلي من با بهار

در ته چشمان تو پر پر زدند هر چه پرنده است به تو سر زدند

چشم تو سر منشا انگورهاست ساقي هر روزه مخمورهاست

اي گل نيلوفر بودايي ام پيچك پيچيده به تنهايي ام

مطلع هر شعر تماشاي توست پاي غزلهاي من امضاي توست

بوي دل انگيز غزل مي دهي طعم تبالود عسل مي دهي

پيرهنت بافته از ابرونور گل زده و دور برش از بلور

اى زبهشت آمده خاكي ام! تو گل گلدان اتاق مني

شعله مادام اجاق مني وسوسه گندم و سبيم تويي

آن كه دهد باز فريبم تويي

باز به من معني بودن بده فرسط از عشق سرودن بده

اين كه نباشي به خدا فاجعه است يخ زدن پنجره ها فاجعه است

پنجره رابستم از دوريت عشق من ! خسته ام از دوريت

بي خبر از دغدغه و اضطراب

بند دل نازكم امشب بخواب جاده طولاني پر پيچ وخم

باز رساند دونفر را به هم

مي رسي وشب همه شب روشن است

هر چه خوشي هست همه با من است

  نوشته شده در ساعت 16:10  توسط مریم
عشق
  بنام آنكه پايه عشق را بنا كرد

دوري از تواي گلشن جانان چه نويسم

من مور ضعيفم به سليمان چه نويسم

ترسم كه قلم سعله كند صفحه بسوزد

با اين دل خونين به عزيزم چه نويسم

خداوندا تو مي داني كه در اين دنياي بي گناه دارم مي سوزم خداوندا توي مي داني عشق من پاك است خداوندا تو مي داني از محبت بويي نبرده ام خداوندا تو مي داني دروغ نگفته ام خداوندا تو مي داني نامردي نكرده ام خداوندا تو مي داني سزاي من اين نبود پس چرا بايد هميشه امتحان پس دهم خداوندا توي مي داني تمام زندگي من با دردو رنج گذشت خداوندا تو مي داني در اين دنياي نا خاسته گناهي مرتكب نشده ام پس چرا بايد....زندگي چيست كه آنقدر بدبختي دارد خداوندا بايد چيكار كرد تا از اين همه غصه فرار كرد خداوندا كمكم كن قراربسوزم در اين دنياي بي حاصل چرا مغرور مي گردم سليمان گر شوم آخر نصيب مورمي گردم نگاهم با نگاهي آشنا گشته كه مانع همه چيز مي شود خداوندا از او خجالت مي كشم نمي دانم چيكار كنم سر دوراهي مانده ام خداوندا اگر زندگي اين است مرگ بر اين زندگي خداوندا تو مي داني چقدر برايم سخته اين زندگي و چشمهاي پر مهرو محبت او نمي گذارد فنا شوم خداوندا تو مي داني اسيرم اسير خداوندا تو مي داني در اين دنيا بيهوده مي سوزم خداوندا تو مي داني از زماني كه ديده به جهان گشودم تمام زندگي من با غم و غصه آغاز شده و با غم به پايان مي رسد پس چرا جان مرا نميگيري خداوندا توي مي داني اسير اين سرنوشت شده ام خداوندا توي مي داني كه طعم اين محبت را نچشيده ام خداوندا تو مي داني زندگي من زودگذر است خداوندا تو مي داني نمي خواهم زنده بمانم پس قرار اين وسط بيهوده بسوزم

خداوندا تو مي داني در اين عالم زياديم خداوندا تو مي داني در اين عالم كسي به فرياد مرا نمي شنود خداوندا نمي داني چه غذابي مي كشم خداوندا زندگي من با تلخي و سختي گذشت خداوندا اين چه زندگي است كه هر روز با هزاران ناراحتي آغاز و بدبختي به پايام مي رسد مرگ بر اين زندگي خداوندا در اين زندگي هيچ مجبت نبود مهرباني وجود نداشت كسي دلسوز كسي نيست هر كسي به فكر خويش است هر كسي پشت سر ديگري حرف مي زند هر كس دروغ مي گويد يا اينكه تهمت مي زند زندگي در اين دنيا براي من ارزش ندارد ولي شايد خداوند مهربان مي خواهد مرا امتحان كند نمي دانم تا كي اين امتحان را بايد پس داد

امشب شب تلخي است امشب شبي است كه در زندگي فراموش كردنش مشكل است

اي ياور تمام دردمندها كمكم كن قرار اين جا تك و تنها بمانم به خاطر كسي كه دوستش دارم قرار شرمنده او شوم قرار بار غصه او را با خود بكشم

بهار آمد زمين مست و زمان مست

شتر از زير پاي ساروان مست

آنان مستند كه خوردن اب و انگور

نه من مستم كه يارم ز دستم رفت

  نوشته شده در ساعت 16:9  توسط مریم
powered by : Blogfa , free persian blog service.

pictofxt

template id : TBF_002 template name : Music Band

tak-e-tanha

مریم

http://tak-e-tanha.blogfa.com

هر چه میخواهد دل تنگت بگو

Free Blog Templates

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design Workshop design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

Multimedia Design Group Free Blog Templates Blog Templates Free Blog and Site Templates Flashmate Free Persian Blog Templates. pictofxt